ابزار منو ثابت


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر

weblogbartar.ir
weblogbartar.ir
* عاشقانه یاسی *

سلام دوستان عزیزم لطفا به وبلاگ من رأی بدید و با گذاشتن نظرات و پیشنھاد منو در بھتر شدن این وبلاگ یاری کنید. مرسی دوستان عزیز



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

خدایا شکرت



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

 

 

سلام لطفا نظر یادتون نره

و

حتما در تاپ بلاگر بهم رای بدید

 

مرسی دوستای خوبم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

  ♥♥♥ سلام به دوستان عزیزم به وبلاگ من خوش اومدید ♥♥♥

                       ♥♥ امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد ♥♥

                       ♥♥ خوشحال میشم نظراتون رو ببینم ♥♥

                       ♥♥♥♥♥♥♥♥مرسی از همتون ♥♥♥♥♥♥♥♥



موضوعات مرتبط: سیامک عاشقتم

تاريخ : دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

سیامک عزیزم

باید اعتراف کنم عزیزم در دنیایی که هیچ خبری ازمهر ووفا نبود مرا عاشق کردی ؛ وقتی رفتی سفارش کردی از خودم مراقبت کنم .گفتی دنیارا زیر ورو میکنی ؛ گفتی دوستم داری ؛ برایم نوشته بودی بی من دنیا برایت قفس شده وزیبائیهای دنیارا بی من نمیخواهی ؛ یادت هست همیشه درگوشم زمزمه میکردی بدون من همچون قطره ای هستی که به عمق خاک میباری امامن ! ومن درجوابت عاشقانه خواستم که نگذاری ازتو فقط یک افسانه ؛ یک  رویا  باقی بماند گفتی همیشه واقعیتها را در رویا پیدا میکنی گفتم چشمهایم خسته شدند از بس انتظار کشیدند رفتی ومنو تنها گذاشتی گفتی وقتی برگردم میفهمی با من چه کردی در جوابت گفتم نکند دیر بیایی وجوابم دادی برای رسیدن هیچ وقت دیر نیست گفتم کی میرسد آنروز که بی محابا سرم را برروی شانه هایت بگذارم گفتی آنوقت که  دستهای سفید ظریفت را در دستهایم میفشارم وبه چشمانی که هرکس را یاد چشمهای آهو می اندازد نگاه میکنم ومن آهسته بازوانت را لمس میکنم ومیگویم عزیزم دوستت دارم گفتم دلم میلرزد گفتی دلت را درقفس دستهایم زندانیش میکنم تا دیگر نلرزد گفتم بی تو نفس نمیکشم  گفتی به خاطر من بکش  عزیزم ومن تا به این ساعت فقط بخاطر تو وجود تو نفس کشیدم عزیزم فقط بخاطر تو  سیامک



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

قلبم شکسته و دلتنگم باید اقرارکنم در یک سکوت تلخ و یک عالم دلتنگی اسیرم؛ باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته ؛وسهم من در این لحظات تلخ دو چشم خیسو یک قلب شکسته است !قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛ احساس می کنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با  حضور سردش پر کرده است! تمام نگاهم به عکس توست  تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را می خورم  و دوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه تو را میگیرند! چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا گذاشتی! دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛  چند خاطره تلخ ؛ یادگاری از عشق تو بود عزیزم! دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با  حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد ؛ سیامک  دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم  پاک کند و مرا نوازش کند!تنها خودم هستم با دلی پر از درد و یک بغض کهنه در گلو! هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد  و از این حال و هوای تلخ بیرون میامدم  کجایی ای عشق من  ؟ کجایی که زندگی بدون تو یک کاوس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟ رفتی و دلم را با خود نبردی کجایی تا ببینی که اینجا تنهاتر از من دیگر هیچ تنهایی نیست ؛کجا رفتی؟  بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من دیوانه وار  تو را دوست نخواهد داشت باورکن  هنوز هم چشمهایم از دوری تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو  با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت برای من مقدس و عزیزی ومیدانم   تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی داشت.و کجایی تا ببینی من باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم! کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛ کاش بودی و مثل گذشته به من امید میدادیو مرا باآان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام رویاییت درمان میکردی همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای و دیگر بر زبان نمی آوری اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را .....! دوستت دارم عزیزم... زندگی بدون تو همین است  دلتنگی ؛ غم ؛ غصه ؛ گریه !  یک دل ابری و گرفته و یک عالمه درد در دل! همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود  اینک یک ویرانه شده ؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و بسته رو به خوشبختی  یک قاب شکسته از عکس تو و یک دنیا دلتنگی است...... دلم بدجور گرفته است ؛ دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم نیز آرام نمی شود! چشمانم از من شاکی اند ؛ قلبم مرا نفرین میکند و  دستانم تشنه  گرفتن دستان مهربان تو اند!دلتنگم. دلتنگ لحظه های "بودن". نه هر بودنی؛ "با تو بودن".و این با تو بودن نه آن است که شعرا دوست می دارند. این بودن، حضور است و حقیقت. این بودن خود تویی که حضورت قلم از دستم بر می گیرد. مبهوت و حیران، غرق در آبی بیکران چشمانت زورق مهر را می یابم؛ و سفر، از آنجاست که آغاز می شود. و لحظه های از پس آن، لحظه های "شدن" هستند.دلتنگم. دلتنگ دیدن روی چون ماهت! نه ...نه  چون ماه ؟باید بگویم چون خورشیدت. نه آن خورشیدی که یک آن دیدنش چشمانم را به بها می طلبد. تو خود به آنی نور چشمان من می شوی و "چشمی که به نور توست روشن" را چه حاجت به آفتاب آسمان؟ بعد از آن بودن من تمام، دیدن است. و چه دیدنی! که چهار سوی عالم امکان را همه یکجا در چشم من جای می دهی.دلتنگ توام، و خود. دلتنگ خویشتنم. نه او که می زید به رامش خلق.  دلتنگ دلی ام که آزادیش را از بند تو به ودیعه دارد.وجودت موهبتی است برای جان خسته ودل گمگشته ام . تو آبی در کویر خشک "این جهانی بودن". نه آن آب که یک جرعه اش سیرابم کند؛ هر چکه ات تشنگی صدها کویر را به جانم می ریزد، و من مشتاق، حلاوت این تشنگی را به جان خریده، می ایستم به اصرار که باز بیشتر بنوشانیم. تشنه تو بودن را با تمام سیراب بودن های این جهانی عوض نمی کنم. که تو تشنگان خود را با خود سیراب می کنی. از وجود خویش بیرون میزنم، گم می شوم که تو بیابی مرا و به خود باز گردانی.دلتنگم. دلتنگ طراوت حضورت.آری . دلتنگ تو ام که بهار جاودانی  زندگیم هستی سیامک عزیزم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

سلام دوستان بعد از چند ماه موفق شدم دوباره بیام و مطالب جدید

بنویسم سیامک عزیزم بهم اجازه ی ادامه دادن رو داد . تو این مدت خیلی

مشکلات داشتیم که خدا رو شکر فعلا بیشترشو برطرف کردیم. برای منو

سیامک دعا کنید تا بتونیم هر مشکلی که پیش بیاد رو به راحتی حل

کنیم . ممنونم از همه ی کسانی که به وبلاگم سر میزنن و با گذاشتن

نظراتشون باعث خوشحالیمون میشن . موفق باشید.

 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

سیامک تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی! اما میدانم من متعلق به اینجا نیستم.دیگر دوست ندارم بنویسم ! می دانی چرا ؟  چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی و حرف هایم را نمی فهمی ،نگاهم را نمی بینی صدایت نمیزنم چون دوست نداری  صدایم را بشنوی واگر بشنوی  هم جواب نخواهی داد عهد کردم با چشمانم که هرگز اشک نریزم چون  اشک های من برای تو بی فایده است . حالا معشوق من یادت باشد که مرا آرزو به دل گذاشتی ، مرا در حسرت همه چیز گذاشتی اما من ترا در رویاهایم در ذهنم در کنار خود داشتم وشبی که در خیالم با تو بسر بردم چقدر خاطره انگیز بود برایم !میدانی ! اونشب عطر اقاقیا توی اون کوچه وخیابون پیچیده بود وماه خندان عشق من وتو را نظاره گر بود . آنشب برای اولین بار یاس توی باغچه گلهایش را عاشقانه وببخاطر عاشق پاکمان  باز نموده بود . و صدای موسیقی گوشها را نوازش میداد ،چراغهای الوان به مهمانی دلهایمان آمده بود وارابه عشق با گلهای تزئین شده مارا که ملکه ی زیبای سعادت بودیم در کنارهم سوار کرده وبه سوی باغ آرزوهایمان می راند . آه که چه شب زیبائی بود وصدای خنده عاشقانه من وتو زینت بخش محفل وبزم شبمان شده بود . شادی ساقی با پیاله سرور برلبانمان باز ومبهوت ، شرابی ناب از نشاط در دلهایمان وسراسر وجودمان می ریخت . آه ای خدای من !حتی شاپرکها از بازی با نسیم دست کشیده بودند ورقصان به بزم شادیمان آمده ونظاره گر عشقمان  بودند . درختان به همراه برگهایشان به پایکوبی مشغول شده بودند . اطاق خوابمان پرشده بود از گلهای میخک ومریم ، همان گلهایی که دروسط باغ زیبای خیال و آرزوهایم چشمان هر بیننده ای را خیره می کرد . ارابه ی عشق با اسب مهربان مهر ومحبت به سوی این اتاق می رفت و ملکه خوشبختی برمیان دلهایمان رقصان پایکوبی میکرد ولی افسوس که این خواب واین رویا چقدر کوتاه بود ومن چه زود هراسان ازخواب پریدم وعهد شکستم وسیلاب اشک ازچشمان جاری شد وهرچه چشمانم رامحکم بروی هم فشردم هرگز موفق نشدم  برگردم  . وزیر لب زمزمه کردم چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن! ای تنها بهانه من برای زندگی نفس می کشم به امید آنکه روزی همنفس تو باشم، زنده هستم به امید روزی که با تو زندگی کنم وای کاش تو می دانستی که همه آرزوهایم این است که به یک آرزویم برسم! بهترین و شیرین ترین و تنها آرزویم می خواهم لحظه مرگ در کنار تو باشم  مگر گناه است این خواسته ی من ؟



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

خدایا! خورشید را به من قرض میدهی ؟امروز میخواهم تمام آرزوهایم را با قلم برروی صفحه کاغذ بنگارم خدایا از تو که پنهان نیست سرزمین خیالم وقلبم سالهاست یخ بسته است وبا سیلی صورت خودرا چنان قرمز نگاه داشته ام که گاها بندگانت به حال زندگیم غبطهه میخورند اما خدایا چشمم اکثر مواقع برق می زند ،اشک گونه هایم را  نوازش می کند لبم به لبخند تبسم میکند دستانم بر هم میخورد . آری خداوندا بشنو آرزوی من . خودت بهم بگو آیا این آرزوی زیادیست اینکه دلم میخواست درزندگی همیشه مردی باشد که باورم داشته باشد و من را کاملا بشناسدودر کنارش احساس لذت عمیقی کنم که انگار سالهاست خودم را ازش محروم کرده بودم اینکه کسی هست که بتواند من را با همه گوشت وپوست و روحم به خودش وابسته کند و روزهایی مثل امروز باشد که فکر نبودنش اشکم هایم را در بیاورد یا اینکه صبح ها به عشقش چشمام هایم را باز کنم و به شوق حرف زدن بااو و آرام شدن با نوازشهای کلامیش و غرق شدن توی امید هاش زندگی کنم اینکه کسی باشد که بخواهم لحظه هایم را  زیر برف، زیر باران،زیر ریزش برگ،زیر آفتاب سوزان جنوب،باهاش قسمت کنم و آرزوی زندگی کردن باهاش توی قلبم مثل  یک چلچراغ بزرگ روشن باشد و نور بتاباند خدایا این آرزوی بزرگیست ؟آرزو ی داشتن این که مرد زندگیم تنها کسی باشد که بعد از این همه مدت بخواهم برایش بنویسم و سعی کنم که فقط به اندازه ی  قطره ی کوچیکی ازاو محبت درخواست کنم واو را بشناسم وبدانم که به وسعت پاک بی انتهای آسمانی اش وعشق عمیق حقیقی قلبش ،طلب و نیاز واقعی با من بودنش و گذشتن از همه چیز وهمه چیز برای اثبات روحش به من زیاده خواهی من است  ؟آخ ای خدای بزرگ چقدرلذت بخش بود وچه  نعمت بزرگی بود بودنش!گاهی بغض میکنم به خاطر اینکه این قدربدبختم،بغض میکنم به خاطر تمام لحظه هایی که به قول بزرگان بیخودی گذشت در انتظار نداشتنش ،درآرزوی دنیای بودن کسی که روزهایی مثل امروز غرقم کنددرخوشبختی و بتوانم فریادبزنم که من خوشبخت ترین زن دنیایم اما افسوس ولی دررویاهایم با خود هزاران هزاربارمیگویم اگر تمام دنیا هم بگویندچنین مردی مال من نیست این دل زبان نفهم باز هم بهانه اش رامیگیردپس درآخرمیگویم ای کسی که سالهاست درآرزویت هستم بین دست هایمان فاصله و بین خانه هایمان پرچین و بین قلبهایمان پرتگاه زیادی است وآن سوی پرچین دستی است که می توان فشرد این سوی پرچین قلبی است که می توان بخشید پرتگاه را اگر نمی توان پر کرد بر آن پلی می توان ساخت تا دلی را آرام کرد وعمری با رویاها دل خوش داشت



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد. چقدر شک کردم در دوست داشتنش...به اینکه عمیقا دوستم داره یا نه!!! چقدر فکر می کنم !به همه چیز!به خطا هایی که کردم!.به آزمون هایی که دادم!آنقدر خطا و آزمون تا به یقین فهمیدم عشق حقیقی در لا به لای شاهرگ زندگی هر انسانی نهفته است و در هیچ مویرگ و مسیر انحرافی دیگری اگر هم چیزی هست نامش عشق نیست. باید بگویم که چقدر سخت است که انسان پی ببرد پس ازگذشت 31 سال هنوز با کسی که زندگی میکند بیگانه است وما نشده . دیروقت است من به اشک چشمانم نهیب زدم مبار  به مانند باران چون من واو هنوز ما نشدیم من واو فقط در زیر یک سقف بالاجبار روزگار نفس کشیدیم وعمریست که یک همزیستی مسالمت آمیز داشته ایم . من واو خود را فراموش کرده ایم وفقط بخاطر حفظ ظاهر وحرف مردم زیسته ایم و بعد از این همه سال فقط شرمنده ام !!ولی چکنم که خیلی رویایی  فکر میکنم ودر رویاهایم باز از تو مینویسم ، از غم دلتنگی ات مینویسم که دلم هوایت را کرده است ، کاش تو را میدیدم ، به چشمهایت خیره میشدم و با تو درد دل میکردم .باز هم مینویسم از عشق ، از احساسی که من نسبت به تو دارم .احساسی به لطافت دستهای مهربانت ، به پاکی قلبت و به قشنگی لحظه دیدار .حالا که دلتنگم ، حالا که بغض گلویم را گرفته و راهی جز اشک ریختن ندارم ،پس باز هم مینویسم از اشک.همان قطره پاکی که از چشمهای خسته ام سرازیر میشود ! قطره ای که از درون آن میتوان یک عالمه محبت و عشق دید.قطره ای که درونش دلتنگیست ، غم عاشقیست ، آری همان اشک ، همانی که در لحظه دیدار بر روی گونه هایم دیدی.پرسیدی که این چیست ؟ با اینکه میدانستم میدانی اشک است ، اما گفتم که چیزی نیست .با دستهای مهربانت اشکهای رو گونه ام را پاک کردی و مرا آرام کردی.برای نوشتن لحظه ای اشک ریختن باید صدها بار کاغذ سفید دفترم را پاره پاره کنم، آنگاه که از این احساس زیبا مینویسم چشمهایم شروع به اشک ریختن میکند ، اشکهایی که بر روی صفحه سفید کاغذ میریزد ! اما آیا کسی فهمید که اینها اشک است؟چرا اشک؟ دلم گرفته است به خدا دلتنگ یارم ! برای یک لحظه نگاه به چشمهایش.احساسی را زیباتر از اشک ریختن در لحظه های عاشقی ندیده ام ، اگرچه زیباست اما از درون تلخ تلخ است.باز هم مینویسم از اشک ، تا ببینی ، بخوانی و بدانی که طاقت یک لحظه دوری ات را ندارم. و با هزاران بار زمزمه میکنم  ومیگویم وقتی دل تنها کالایی است که خداوند شکسته ی آن را می خرد.پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟ شاید بدین طریق  دلم را تسلی دهم .



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

تا حالا شده تنهایی رو به تمام معنا حس کنی؟شده اینقدر احساس تنهایی کنی که واقعا" باور کنی که فقط خودتی و خودت دراین دنیای وانفسا !شده حس کنی برای هیچ کس مهم نیستی؟ تاحالا شده کسی را باتمام وجود دوست داشته باشی واون بهت بی اتنهایی کنه ونادیده بگیره ترا ؟ یا  بهت بگه دوستت دارم، تو برای من مهمی، ولی فقط درحرف باشه ؟ شنیدی  بهت بگه تو تنها نیستی،من همیشه پیشتم، پیشت بودم و هستم و خواهم بود ولی موقع نیاز بهت محل نذاره  ونبینه ترا ؟ تا حالا شده بهت گفته  نفسم فقط با نفس کشیدن تو ودرآغوش تو به جریان می افته!همیشه زندگی من بودی و تا ابد خواهی ماندوهمیشه در قلبم بمان. بهت بگه حالا تو هستی و آسمان  پر ستاره وقلبم مثل گذشته تنها نیست ، برات زمزمه کنه که نفس گرفته دوباره دلم و پر از احساس شدم وتو تنهایاور ونجات دهنده روح من در آن طوفان پر از درد شدی یک قایق نجات برای من شدی ولی عملش خلاف حرفهاش باشه وبهت ثابت بشه ؟وقتی به این چیزها فکر میکنم بارها بارها درخلوت به سادگی دل عاشق خود اشک می ریزم خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. از دل تنگ خود می پرسم  چه کسی نقش تو را خواهد شست؟



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

به ناخوشی های دیروز که فکر می کنم

افسوس می خورم

نرخ خوشی های امروز

از مصیبتهای آن روزگار ، جان فرسا تر شده

اصلا نمی ارزد ، زنده بمانی !



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

باید غرورم را بشکنم و اقرار کنم بگویم من در آغوش تو فهمیدم که بعد از سالها کار هر عاشقی روزی به تیمارستان می کشد.ولی چه کنم مثل همیشه دلتنگ ، بی قرار ، مشتاق و عاشقت هستم!نمیدانم کجائی؟! چه میکنی؟!اما میدانم که چه باشی یا نباشی همیشه عاشقت می مانم !از من دوری اما هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد شاید ندانی هر شب این رویای توست که مرا به خواب دعوت می کند. میدانی سختترین فعلی که برایت به سادگی صرف کردم ، چه بود نه نمیدانی اگر میدانستی که با من چنین نمیکردی ! آری بهترین وسخت ترین فعل عمرم بود! می دانی چه حالی دارم بی تو ؟می دانی چه ناگزیرم اینجا؟  جسمی که آنهمه مدارایش میکردی وزیباییش را می ستودی چه بر سرش آمده  وتو حتی نیستی که ببینی ؟چشمهایی که طاقت دیدن باریدنشان را نداشتی  در نبودت  تا صبح مثل ابر بهاری میبارند و کبوتر دلم بهانه لحظه دیدار تو را می گیرد تا صبح تمام لحظه ها را میشمارم که مبادا سکوت شب قدرت فریاد را از من بگیرد اما خدا می داند که چقدر دلم می خواست در کنار من بودی دستهایم رامیگرفتی و از چشمهایم حرف دلم را میخواندی تمام دنیا هم بگویند تو مال من نیستی این دل زبون نفهم من  باز هم بهانه ات را میگیرد وترا ازآن خود میداند باورکن روزهای بی تو بر من هر لحظه اش به اندازه ی تمام لحظه های بی کسی های لیلی میگذرد ومن پریشان تر از آنم که به خود فکر کنم و تو حیران تر از آنی که مرا درک کنی باورکن دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای ! نگاهت را در نگاهم ٬ و خیالت را در خیالم  ومیدانم زمانی به خودت می آیی که دیگر من نیستم  که از پشت بغلت کنم  دستانم نیست  که شانه هایت را بگیرد  صدایم نمیشنوی  که به گفته خودت  قشنــگ تر از صدای دریــــا باشد میدانی اسم این چیست ؟؟ اسم این روز  تنهــایی است هــر روز یکبار هر بار یک دفــعه هر دفعه یک خــط هر خط یکبار هر بار بنــویس تا شاید بعد از عمری بفهمی با من چه کردی بی وفا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

آه سیامک عزیزم بیا وصدایم بزن که صدایت مانند لالایی باران درشب است همچون نم نم باران پشت شیشه هاست .  آه عزیزم میان یک دشت لخت خودرا می بینم به مانند یک خورشیدمی مانم که توی کویر دردست خاک اسیراست  . اشعه خورشید به تنم می تابد وزنجیر زمین به پاهایم بسته شده من در این کویر گرفتارم به فریاد برسم عزیزم . من همانم که یکروز میخواستم بزرگترین  دریا ی دنیا بشوم  من همانی هستم که درانتظار تو شبها را به آتش میکشیدم تا به فردا برسم من اول چشمه بودم حالا رود شدم به دنبال امید که دردشت راه افتادم تا شاید برسم به دریای امید . دریایی که پشت کوه بلند سرنوشت قراردارد دراین راه به هرکس رسیدم پرسیدم تو میدانی این دریا به کجا راه دارد ولی همه فقط یک  پوزخند نصیبم کردند وگفتند سراب است امید دارم دیگه آن شبهای سکوت وتنهایی برود ودیگرهرگزنیاید



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

سیامک تو هرگز نخواهی فهمید ، که در پس این متن ، چه بغضی شکسته است.و در غم این بغض ، چه دلی مانند شیشه شکسته تو هرگز نخواهی فهمید ، که در غم این دل شکسته ، چه شبهای بارونی را گذشته است و در پس اون شبهای بارانی ، چقدر دلتنگ تو بوده ام وهستم  چه میفهمی که در پس اون دلتنگی ، هنوز به وجودت  نیاز دارم ودر پس اون نیاز ، من بدون تو  مرده ام  ؛میخواهم بروم از این دنیای بی روح خسته تر از هر لحظه ام خدای من...توان بودن را ندارم دیگر نمیخواهم باشم روز هایم را از من بگیر و رهایم کن از این بند زجر آورلحظه هایم را بگیر و رهایم کن خدایا تو شاهدی که همیشه دلم میخواهد تا آخرین قطره  های باران  در زیر آن بمانم تا شاید درزیر قطره هایش  و این آسمان غم گرفته به خوابی بروم ودر آن خواب حضور عشقم را در کنارم احساس کنم چون یاد گرفته ام تنهایی ام راماهرانه پشت ِ صورتی که با سیلی سرخ نگه داشته ام ،پشت خنده هایی که هزاران مرتبه ازاشک وآه کشنده تر است  پنهان کنم ،اما از مهتاب که بوی شانه های یارم را می دهدچیزی را نمی توانم پنهان کنم  در چشمانم تنها یی ام را پنهان می کنم ودر دلم ، دلتنگی ام ،در سکوتم حرفهای نگفته ام ودر لبخندم  غصه هایم را ای بیوفا  به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کنی کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست،تا اشک های تو را پاک  کند و دست هایت را صمیمانه بفشارد.تو را دوست دارم فقط به خاطر خودت. باور کن من با توهرگز تنها نیستم .فقط کافی است عاشقانه به من  نگاه کنی. ولی میدانم که هیچکس درک نمیکند تنهایی ام را ولی ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم تا بداند غم شبها یم راتا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را قانون دنیا تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق است و عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست که من نمیدانم خود را به که بسپارم؟! وقتی که دلم تنگ است، همدلی پیدا نکنم زیرا  دلها همه از سنگ است! گویا که در این وادی، از عشق نشانی نیست! گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است ومن دراین دنیا چه بیرحمانه! سوختم با یک قلب عاشق ، بدون هیچ چتر و سرپناهی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

آه سیامک عزیزم تو کجایی تا حالم را ببینی  وبدانی تو تنها بهانه زنده ماندن من هستی تو به من امید زندگی دادی پس بعد ازخدا تو خالق وجود من شدی نکند آنقدر بی رحم باشی به من خیانت کنی نکند مرا به آسانی ترک کنی وکاخهای آرزویم را بهم بریزی ؛ دلهای من وتو باهم هستند نگذار جدا از هم بمانیم میترسم با رفتنت کاخ من بریزد کاخی که ستونش تو بودی وملکه افسانه ایش من بودم  .کاخی که نورو روشنائیش از مهر وعشق تو بوجود آمد وسبزی وسبزهایش از بهار دل من وتو رنگ گرفت کاخی که به جاده خوشبختی منتهی میشود ودر اول وآخر این جاده تنها طرح تو ومن روی تابلو های راهنمائیش نقش شده ؛ آه خدای من کنار این بنای امید دریایی از صفا وصداقت به وجود آمده ؛ جنگلی از عاطفه ها سبز شده توی این دریا هزاران ماهی که امید نام دارند زندگی می کنند حتی وقتی طوفان میشود و موجهای این دریا ؛ به صخره می خورند باز موزیک همدلی وعشق از صدای زوزه باد وبرگشت موج شنیده میشود . آه عزیزم تو همان کوه غرور من هستی نگذار روی قله هایت را مه بگیرد تو بی نیازی ومرا نیازمند کردی به عشق ؛ به محبت وبه دیدن چهره ... . پس بیا ومرا با خود ببر تاکی بنشینم ولحظه ها را بشمارم .بگو تاکی عزیزم دیگه کاسه صبرم لبریز شده باورکن سیامکم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()
دست نوشته ای از خودم ...

 

 
من برای بهانه هام همیشه آهنگی داشتم
 

من برای دیدن هر لحظه صدایت هم بهانه داشتم

من برای یه لحظه حس باتو بودن همه لحظه ها را طی می کردم

سپری شد لحظه ها ولی باز آغوشتو بهانه کردم

من برای نگذشتن لحظه های کنارت بودن

همه ثانیه ها را به دار آویختم

ای بهانه ی بهانه هایم تو بمن بگو

به چه بهانه ای درکنارم بودنت را بهانه کنم!!!!!!
 


موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

امشب باز دعا وباز نیایش باز دستهایم را به سوی آسمان دراز کردم وناله کردم که وقتی می آیی ؛ وقتی که صدای پایت را میشنوم جستجو کنم ازکدام جاده آمدی؟ میدانی چرا ؟ چون دلم میخواهد تمام سطح آن جاده را گندم بریزم و کبوترهای نامه رسان را به مهمانی دعوت کنم زیرا پا در هر جاده ای که تو میگذاری انتهای آن جاده به سینه من، قلب من  می رسد و وقتی به تو می رسم یعنی به هرچی که می خواستم رسیده ام . تو بگو عزیزم وقتی تو نیستی برای کبوتران چطور دانه بریزم ؟ بدون تو چطور می توانم نفس بکشم وزنده بمانم ؟ کاش میدانستی گذشت وگذشتن یعنی چه ؟ کاش میدانستی سوختن درباغ جوانی یعنی چه ؟ کاش میدانستی سوزاندن آرزوها یعنی چه ؟ کاش میدانستی مرگ احساس وخاک کردن خاطر ه ها یعنی چه ؟ کاش جوانه زدن خاطراتم را می دیدی و کاش خاک کردن احساسم را میدیدی ؟ ای کاش  میدیدی وجودت  راچگونه  در یادم وذهنم خاک کردم . آه عزیزم لحظه رهایی پرنده ها رسیده تو کجایی تا این سکوت مرا تو فریاد بزنی آه عشق من کجایی ؟ بیا تا مصراع های شعرهای دردناکم را کامل کنی دستهایت کجایند ؟ دستهایی که خورشید را به من نشان میداد کجایی ؟ کی میایی که صدایت چشمهای بسته مرا بیدار کنند . کجایی تا صدای بال پرنده را روی لبهایت بشنوم ودرگوشم تکرار شود شاید رسیدن برای بعضی از عاشق ها لحظه بیداری باشد ولی برای من نفس است زندگی است عزیزم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

لیلی زیر درخت انار نشست.


درخت انار عاشق شد،


گل داد، سرخ سرخ.


گل ها انار شد، داغ داغ.


هر انار هزار تا دانه داشت


.دانه ها عاشق بودند،


دانه ها توی انار جا نمی شدند.


انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.



انار ترک برداشت.


خون انار روی دست لیلی چکید...


لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.


مجنون به لیلی اش رسید.


راز رسیدن فقط همین بود.


کافی است انار دلت ترک بخورد.


کافــــــــــــی اســــــــــــت 


کافــــــــــــی اســــــــــــت 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه

من که اورا دوست میدارم ولی

افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد

به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند


موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : یاسمن ارجمندی | نظرات ()